مطالب نوشته شده در موضوع «شعر» (صفحه ۴)


از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم     یـادگـار از تـو چه شبها، چه سحر ها دارم بـا تــو ای راهــزن دل، چـه سـفـر ها دارم     گـرچه از خـود خـبرم نـیـست، خبرها دارم تــو مــرا والــه و آشــفــتــه و رسـوا کردی     تــو مــرا غــافــل از انـدیـشــه فــردا کردی آری ای عـشـق تـو بـودی، که فریبم دا...

ادامه مطلب

ای که از کلک هنــر نقـش دل انگیــز خدایی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

ای که از کلک هنــر نقـش دل انگیــز خدایی     حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی گـفته بـودی جگـرم خـون نکنـی بـاز کجایی      من ندانستـم از اول که تـو بی مهـرو وفایی عهـد نـابسـتن از آن بـه که ببنــدی و نپایی   مـدعـی طـعنه زنــد در غم عشق تو زیادم     وین نداند که مـن از بهر غم عشق تو زادم نغ...

ادامه مطلب

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن     همه سـاله حج نمودن سفر حجاز کردن ز مـدیـنه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن     دو لـب از بـرای لبیک به وظـیفه باز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن     ز ملاهـی و منـاهی همه احــتــراز کردن شـب جـمـعه ها نخفتن به خدا راز گفتن     ز وجـود بــی نــیــازش طـ...

ادامه مطلب

بـسـیـار مـکـن بـا مــا ســر پنجه به دانـایی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

بـسـیـار مـکـن بـا مــا ســر پنجه به دانـایی     گــردون ورقــی بــاشـــد از دفـــتــر شـیدایی هـر چند که مـد هوشم حیرانم و خاموشـم      نــفـروشـم از ایـن حـیـرت یـک ذره به دانایی در سینه ی ما رازی است پنهان که نیازی نیست      بـر فـکـر فـلاطـونی بـر منطق سینایی جز گـوشـه ی میـخانه مــنزل به کج...

ادامه مطلب

تــا کــی بــه تــمــنــای وصـال تـو یگانه

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

تــا کــی بــه تــمــنــای وصـال تـو یگانه     اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شـب هجران تو یا نه     ای تـیـر غـمـت را، دل عـشــاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه   رفـتـم بـه در صــومــعــه‌ ی عـابـد و زاهد    دیدم همه را پیش رخـت، راکع و ساجد در مـیـکده، رهــبـانـم ...

ادامه مطلب

آن نفسی که بـا خـودی...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

آن نفسی که بـا خـودی، یــار چـو خــار آیـــدت       وان نفسی که بیخودی، یــار چــه کـــــار آیـــدت آن نفسی که بـا خـودی، خود تو شکـار پشه ‌ای     وان نفسی که بیخودی، پــــیـــل شـکــار آیـــدت آن نفسی که بـا خـودی، همچو خزان فسرده‌ای     وان نفسی که بیخودی، دی چـو بـــهـــار آیـــدت آن نفسی که ...

ادامه مطلب

زندگی زیباست، ای زیبا پسند

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

زندگی زیباست، ای زیبا پسند                        زنده اندیشان، به زیبایی رسند آنـقــدر زیــبـاســت ایــن بــی بازگشت              کــز بــرایـش مـی تـوان از جــان گذشت بـــاغ هـــا را گـــرچـــه دیــوار و درست              از هــــواشـــان راه بــا یـــکـدیــگـر است شـاخــه ها را از جـدایـی گر ...

ادامه مطلب

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم  خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟  پس از این پیش من از جور مکن یاد،که من تا غلام تو شدم از دگران آزادم  چند پرسی تو که از عشق منت حاصل چیست؟  حاصل آنست که از تخت به خاک افتادم  کردم اندیشه ی خود،مصلحت آنست که  من  برکنم دل ز تو،ورنه بکنی بنیادم  آهنینست دلت ورنه...

ادامه مطلب

شعرهایی از شمس لنگرودی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

1 کاش میوه این دخترک بودم در اشتیاق دهانش می مردم   2 در هر ایستگاهی که پیاده شوی کنار توام این قطار مثل همیشه در کف دستم راه می رود   3   آب می شوی برف وقتی بشنوی چه به روز من آوردی   4   شعر مثل حرف زدن در خواب است اول دیگران را و سپس تو بیدار می کند   5 آخر به چه درد می خورد آفتاب اسفند این ک...

ادامه مطلب

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم اگر خنجر دوستان,گرده ایم گواهی بخواهید:اینک گواه همین زخم...

ادامه مطلب

تردید حرام است، خودت می‌گفتی!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

تردید حرام است، خودت می‌گفتی! تقدیر به کام است خودت، می‌گفتی! برخیز و قصیده‌ای بخوان، خواهر جان! هنگام قیام است، خودت می‌گفتی! او راز بلیغی از عنایات خداست در دفتر شعر او روایات خداست با وعده فتح عاشقان آمده بود این مصحف زخم خورده آیات خداست ای کاش که تا ازل، زمان برگردد تا لاله به دامان جنان بر...

ادامه مطلب

به دست غیر مبادا امیدواری ما

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

به دست غیر مبادا امیدواری ما نیامده‌ست به جز ما کسی به یاری ما به رنج راه بیامیز تا بیاموزی به خط آبله اسرار پایداری ما به دوش نعش جوان برده‌ایم و در تشییع ندیده است کسی اشک سوگواری ما به سربلندی سرویم و استواری کوه به رودهای جهان رفته بی‌قراری ما نمانده جای شکایت که در پی هر زخم بلندتر شده طوما...

ادامه مطلب

تو را من چشم در راهم

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

تو را من چشم در راهم تو را من چشم در راهم شبا هنگام که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛ تو را من چشم در راهم. شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام. گرم یاد آوری یا نه ، من ا...

ادامه مطلب

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده ...

ادامه مطلب

شب آمده ام پیش تو آرام بگیرم

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

شب آمده ام پیش تو آرام بگیرم از تلخی چشمان تو ایهام بگیرم برگشته ام ازجاده ی ابریشمی عشق كز چشمه ی ابریشمیت وام بگیرم آیینه ی تاول زده ی عشق چه تنهاست بگذار ازاین آینه الهام بگیرم حیف است كه درخلوت شبها نتوانم ازخمره ی لبهای تو یك جام بگیرم روح غزلم در تو مجسم شده انگار می خواهم ازین چشم ترت دام...

ادامه مطلب