لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد. کتابهای زیادی در شصت و سه درصد گذشته، حال و آینده شناخت فراوان جامعه و متخصصان را می طلبد تا با نرم افزارها شناخت بیشتری را برای طراحان رایانه ای علی الخصوص طراحان خلاقی و فرهنگ پیشرو در زبان فارسی ایجاد کرد. در این صورت می توان امید داشت که تمام و دشواری موجود در ارائه راهکارها و شرایط سخت تایپ به پایان رسد وزمان مورد نیاز شامل حروفچینی دستاوردهای اصلی و جوابگوی سوالات پیوسته اهل دنیای موجود طراحی اساسا مورد استفاده قرار گیرد.
کاش وقتی زندگی فرصت دهد ، گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را ، وقف قسمت کردن شادی کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی ، باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را ، با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش با حرفی که چندان سبز نیست ، قلب های نقره ای را نشکنیم کاش هر شب با دو جرعه نور ماه ...
آن قدر از مقابل چشم تو رد شدم تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومهای برابر چشمم گشوده شد آن شب که از کنار تو آرام رد شدم گم بودم از نگاه تمام ستارگان تا این که با دو چشم سیاهت رصد شدم شاید به حکم جاذبه، شاید به جرم عشق در عمق چشمهای تو حبس ابد شدم دیدم تو را در آینه و مثل آینه من هم دچار- از تو...
دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است کم بکن، کم گله، فریـاد زدن ممنوع است بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابیست کباب دل ِ دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اس...
آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست یوسف عوض شده ست ، زلیخا عوض شده ست سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست خو کُن به قایقت که به ساحل ، نمی رسیم خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده ست آن باوفا کبوتر جلدی که پَر کشید اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ست حق داشتی مر...
روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش از یاد بردن غم عالم میسر است اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است در شور نیز ناله ما می رسد به گوش آتش بزن به سینه اتش گرفته ام آتش...
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند هیچ کس ...
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟! بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست...
به نسیمی همهی راه به هم میریزد کی دل سنگ تو را، آه به هم میریزد سنگ در برکه میاندازم و میپندارم با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه میماند و ناگاه به هم میریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده عشق یک لحظه کوتاه به هم میریزد آه یک روز همین آه تو را م...
موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد رود را از جگر کوه به دریا بکشد گیسوان تو شبیهاست به شب اما نه شب که اینقدر نباید به درازا بکشد خودشناسی قدم اول عاشق شدن است وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد زخمی کینهی من این تو و این سینهی من م...
عقل بیهوده سر طرح معما دارد بازی عشق مگر شایدو اما دارد با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست آینه تازه از امروز تماشا دارد بس که دلتنگم اگر گریه کنم میگویند قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است چه سر انجام خوشی...
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت فاض...
وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت می درید وقتی ابد، چشم تو را، پیش از، ازل می آفرید وقتی زمین ،ناز تو را، در آسمان ها ،می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من، عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی یک آن، شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم، که چ...
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه مهر نهاده ام آینه ها در مقابل رخ دوست مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم ...
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟ وانکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟ وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم وانکه سوگند من و توبهام اشکست کجاست؟ وانکه جانها بسحر نعره زنانند ازو وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟ جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟! این که جا میطلبد در تن ما هست کجاست؟ غمزۀ چش...
تــا تــو بــا مــنـی زمــانه بــا مــن اســـت بــخــت و کــــام جـــاودانه بــا مــن اســت تـــو بـــهــار دلــکــشـی و من چــــو بـــاغ شــور و شــوق صـــد جــوانه با من اســت یاد دلـــنـــشـــیـــنـــت ای امـــیـــد جـــان هــــــر کــــجـــــا روم روانـــه با من اســت نــــاز نــ...