مطالب نوشته شده در موضوع «مثلا شعر» (صفحه ۴)


شبنم های سرخ،

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

شبنم های سرخ، ز خون دیده در خاک تپیده هر کجا نشانی از هجرتی مانده پروانه ها هم شاهدان عینی ...

ادامه مطلب

آنگاه که آدم های کور

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

آنگاه که آدم های کور بیننده می شوند کر، شنونده لال، گوینده روزن امید گشوده می...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

بر گونه زمین زخمی نشسته ز کین کجاست مرهمی که کند دردمان را دوا تا مرغ عالم خاکی پ...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

ما سرافرازیمان را ز کوه و سبزی مان را ز سرو گرفته ایم آنجا که فراتر از دید شماست یک بینش واحد در نظ...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

تاکنون هرچه کرده ایم با دل های مرده صحبت کرده ایم تاکنون هرچه کرده ایم صحبت از دروغ های بی صحت کرده ایم کمتر به یاس نگاه کرده ایم گفتار خود را بر دار کرده ایم کلام خود را در گلو خفه کرده ایم برای زندگان قبر تازه می کنیم روح را در اسارت کرکسان بی بال و پر در آورده ایم راه بازگشتمان را فرار می ...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دیگر به آمدن بهار بهانه نیست جای چکاوک در قلب من خالی ست زمانی که برای شکایت دیر است حکمی بر زنده ماندن نیست آنجا که غروب غم افزایی بر قلبم جاری ست آخر چه از غربت خورشیدی خود حاکی ست بدان که غربت هم جای مردن نیست حاشا نکن، غمی که ناشی از ه...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

کمی از عطش رود اگر در نهاد ما بود دریا که سهل بود تمام دنیا را فرا می گرفتیم کمی از رویش شکوفه ها اگر در نهاد ما می بود باغ که سهل بود تمام دنیا را فرا می گرفتیم اگر ما آدم بودیم دنیا پر از آدمیت بود حیف که همه چیز هستیم جز انسان یعنی که انسانیت را در گوشه های حقیر زندگی گم کردیم افسوس لحظه ی رف...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

غم غریبی است سنگ صبوری نداشتن دلی برای خود نداشتن غم غریبی ست زمانه را آن وقت که دیگر زمانی ندشتن غم غریبی است زهر هجری است که دیگر بازگشتی نداشتن غم غریبی است سوز عشقی است لحظه دیداری نداشتن 1...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

ما زیر این سایه های رفته مانده ایم و بزرگ شدن یاس ها را نگریستیم او رفت و ما را در میان انبوهی از خاطرات تنها گذاشت و دیگر کسی جز من                      از بود و نبود خاطرات باخبر نیست جای یاس ها، عطر یاس را در دل زنده نگه می دارم تا هنگامی که یاس خشکید بوی یاس یادآور عطر دل انگیز دست تو باشد  ...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

سارهایی چه غریب از لای آبی آسمان پر گشودند و سروهایی بلند شب غربت را با چشمانی غم بار اشک ریختند و به صبح رس...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

اشک معشوق چون شعله سوزنده است اشک از حدیث فراق گوینده است طوفان غم بر دلی هجوم برده است طرحی از رفتن بر زندگی مان...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

قاصدک ها انتظار را آموختند قاصدک ها خورشید را در...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

آموزگار مکتب عشقی یا حسین در محضر عشق سرفرازی یا حسین قطره ای از عشق تو      غرق کردست عالمی یا حسین سجده کردی سجده ات نقطه آغاز عشق غرق قطره قطره خوت عشقی ی...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

داغی ز هجر تو بر سینه مانده است مجنون تو حیران وامانده است رخ نما ای لیلی شیرین کلام داغ دل را بر که گوید ای...

ادامه مطلب

بدون عنوان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

پیمان شکنان چه بدکارند حرمت نمی شناسند دوستی دشمن زیباتر از دوستی دوستی که حرمت نشناسد 2...

ادامه مطلب