مطالب نوشته شده در موضوع «مثلا شعر» (صفحه ۳)


تو با سحر هم خانه ای...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

تو با سحر هم خانه ای و جشن میلاد خورشید را گرامی می داری و چشمانت بی قرار دیدن لحظه شکوفایی لبخند شاپرک ها خورشید دلت زنده و سوزنده است گفته بودیم با ما آفتابی باش اما تو آفتابی تر و مهربان تری تو از مرام خورشید هم روشن تری بر دستان تو یاس های بوسه می کاریم 29/4/82          (برای دختران خ...

ادامه مطلب

کاش ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

کاش دستی سایبان شاپرک ها بود و           گفته هایمان اندکی مهربان کاش می شد آسمان را آبیاری کرد ستاره های بیشتری کاشت و نگاه های بیشتری کاش می شد گفت آسمان نامهربانی نیست بای از بودن ستاره ها با شب اندکی شاد شویم حیف در این میان کسی از محبت چیزی نم...

ادامه مطلب

دریچه ای گشوده شد...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دریچه ای گشوده شد و امید      را در گوش زندگی نجوا کرد 82 (برای دختران خ...

ادامه مطلب

پنجره ای گشوده ایم ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

  پنجره ای گشوده ایم برای دختران آنها که مفهوم زندگی شان لبخند آنها که خورشید، فانوس قلب هاشان است پنجره ای گشوده ایم به وسعت پرواز روبه فرداها باز 26/4/82 (برای دختران خ...

ادامه مطلب

کاش ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

  کاش با نسیم همسفر بودیم و نوازش می کردیم پوست سبز بید مجنون را و رقص شاخه ها را به دیده می دیدیم با نسیم همسفر می شدیم و با آفتابگردان ها گرم می گرفتیم خوب بود اگر می شد                          هم صحبت ساده و بی ریایی برای خورشید می بودیم و سایبانی برای خورشیدهای...

ادامه مطلب

از رد نگاه تو ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

از رد نگاه تو پیدا بود از انعکاس آینه ها با خبری و از عبور بی رنگ واژه ها و همچنین بود از صحبت دل انگیز ماه و مهر اما تو از نگاه خودت بی خبر بودی و از دلت           و از نیاز و نوازت بی دلیل می نمود بارانی که از دیده ات می بارید 2...

ادامه مطلب

دلم ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دلم یاد بهار می کند و بهار در کار خود عشوه یعنی که برای رویش یاس باید ناز کشید برای شنیدن سرود باران باید که التماس کرد! 1...

ادامه مطلب

برای بهار ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۴ دیدگاه

برای بهار یک گل برای پرواز پر کافی ست اما برای عشق حدس بزن چه چیز کاف...

ادامه مطلب

میان هزار آه ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

میان هزار آه مانده ایم، سرگردان اکنون که دلی غمبار داریم تا سکوتی دیگر هجوم در به در ماندن را تجربه می کنیم 1...

ادامه مطلب

بدبختی ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

بدبختی در اینجاست و ما طناب دار دیگری با گیسوان بریده شده دخترکان معصوم می بافیم و مظلومیت بادبرده و از دست رفته را بر دار می کنیم 1...

ادامه مطلب

سیاهی و ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

سیاهی و سرما و سکوت شب و اشک و شکایت چشم های من به دنبال لحظه ای با تو بودنست طلوع کن تا ظلمت دوباره ای ریشه کن شود 1...

ادامه مطلب

بیایم و ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

بیایم و به چشمان اشک بار تو اعتماد کنم؟ تمساح هم اشک می ریزد آن زمان که قربانی تازه ای می یابد حال من بیایم و قربانی اشک های تو گردم 1...

ادامه مطلب

دلگیر نشو

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

  از سکوتم دلگیر نشو چون که در زیر نگاه سنگین تو حرفی جز سکوت ندارم که تقدیمت کنم ...

ادامه مطلب

در یک روزگار پست

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۵ دیدگاه

در یک روزگار پست آنگاه که بغض کهنه ای شکست با خود گریست از عمق فاجعه می نالید آخرین شبگرد   در هیچ جا یاس عروجی نداشت ایمان از قلب ها رفته بود در یک زمانه بهت در یک زمان بی پایان ماهی ها در یک اتاق بلوری تَنگ زندانی جهل خود در تُنگ، اسیر در یک سیاه چال ظلمانی یک قلب فسرده، جان فسرد آنجا که قلب ی...

ادامه مطلب

از دلواپسی شقایق

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

از دلواپسی شقایق و بغض سیمرغ و کینه شب با سحر گریه می کنیم و نگران غروب نسل بشریت دلسوزانه آدم می کشیم تناقض و تضاد تا چه حد 1...

ادامه مطلب