مطالب نوشته شده در موضوع «داستان» (صفحه ۴)


داستان مرد خوشبخت

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانست.تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پی...

ادامه مطلب

نحوه برخورد با اشتباه...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

یکی از کارکنان شرکت آی بی ام اشتباه بزرگی مرتکب شدو 10 میلیون دلار به شرکت ضرر زد.او به دفتر تام واتسون (بنیان‌گذار شرکت) احضار شدو پس از ورود گفت: تصور می‌کنم باید از شرکت استعفا دهم واتسون گفت: شوخی می‌کنی! ما همین الان 10 میلیون دلار بابت آموزش شما هزینه...

ادامه مطلب

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. ..

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.    بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد.    دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیل...

ادامه مطلب

کسانی که یک روز به پایان عمرشان مانده حتما بخوانند

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدابگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه ...

ادامه مطلب

گفتگوی چهار شمع

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی ب...

ادامه مطلب

شیطان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.توی بساطش همه چیز بود:غرور، حرص، ‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید.و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند.و ب...

ادامه مطلب

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.» مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.» ...

ادامه مطلب

داستانی که از سگ بایستی آموخت

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسربردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او م...

ادامه مطلب

زن و مرد جوانی به محله ی جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

زن و مرد جوانی به محله ی جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد، که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:لباس‌ها چندان تمیز نیست.انگار نمی‌داند، چطور لباس بشوید.احتمالاً باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه، لباس‌های...

ادامه مطلب

دوست و دوستدارت:خدا

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

+++ امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت میکردم,امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه,نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی اما متوجه شدم که خیلی مشغولی,مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی وقتی داشتی این طرف و ان طرف میدویدی تا حاضر شوی فکر میکردم ...

ادامه مطلب

هرگز فکر نکنیددیگران احمقند

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

+ + + عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟...

ادامه مطلب

آکواریوم

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد...

ادامه مطلب

تبلیغ کوکاکولا

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت. دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام...

ادامه مطلب

خدا و بنده

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط ی...

ادامه مطلب

چرا هواپیما سقوط کرد؟

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

یکی از بارزترین نمونههایی که اثر فکرها و اندیشههای نامطلوب را در کار و زندگی نشان میدهد، داستان خلبان «کارل والندا» است. این فرد، سالها با موفقیت، پروازهای مختلف هوایی را انجام داده بود و یکبار هم به شکست فکر نکرده بود. او همواره پروازهایش را با شایستگی و توفیق کامل، انجام میداد. روزی از روزها ب...

ادامه مطلب