مطالب نوشته شده در موضوع «داستان» (صفحه ۲)


این بود انشای من

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

   هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.     تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.     حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن ان...

ادامه مطلب

رابطه زیبا و شگفت انگیز ادیسون و مادرش!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مادرم کسی بود که زندگی مرا ساخت. او برای من بهترین، درست‌کارترین و معتمدترین آدم روی زمین بود و تنها به خاطر وجود او بود که احساس می‌کردم چیزی مرا به ادامه زندگی تشویق می‌کند. من هیچ‌گاه از او ناامید نشدم چون همیشه یک حامی تمام و کمال بود و در هیچ شرایطی امید مرا به ناامیدی تبدیل نکرد.» اینها جم...

ادامه مطلب

کوزه شکسته

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت.هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار ...

ادامه مطلب

موفقیت

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم! … این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و ه...

ادامه مطلب

کودک -کشیش-ایمان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند ...

ادامه مطلب

حاضرجوابیهای کودکانه

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

*یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو ...

ادامه مطلب

ادیسون

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود...

ادامه مطلب

بوعلی وپیامبری

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مى گویند روزی بهمنیار، شاگرد بو علی سینا به استاد خود گفت: شما از افرادى هستید که اگر ادعاى پیغمبرى بکنید، مردم مى‌پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى‌آورند. بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمى‌فهمى؟ بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است. بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد که مطلب چنین نیست. گذ...

ادامه مطلب

عشق دلیل می خواهد

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

هوا سرد بود و دختر خود را در لباس هایش مچاله کرده بود.اما پسر بدون توجه به سرمای اطراف با آتش عشقی که در درونش شعله ور شده بود به دختر می نگریست گویا در عالم دیگه ای بود عالمی که همیشه آرزویش را داشت عالمی که در آن دختر به پسر می گفت دوستت دارم و اون سرشار از عشق و خوشی می شد.هر دو روی آخرین نیم...

ادامه مطلب

درخت جادویی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...!وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـ...

ادامه مطلب

کشاورز

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی ...

ادامه مطلب

لعنت برشیطان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد:«نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است...

ادامه مطلب

مالیات

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس  زنی  خیلی محبوب و محترم بود.  وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که  باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم...

ادامه مطلب

دلیل قانع کننده!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد.BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری بب...

ادامه مطلب

راننده تاکسی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه... راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد...نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس...از جدول کنار خیابون رفت بالا...نزدیک بود که چپ کنه...اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد... برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و ب...

ادامه مطلب