مطالب نوشته شده در موضوع «داستان» (صفحه ۳)


اطلاعات لطفا!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که ...

ادامه مطلب

زیبایی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت. پسر ازپیرمرد درخواست کرد ک...

ادامه مطلب

قهوه نمکی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

اون دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند درحالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چ...

ادامه مطلب

خانواده لاک پشت ها

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

یک روز خانواده  لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو ...

ادامه مطلب

تماشا برای اولین بار!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..  به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد .دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پ...

ادامه مطلب

خدا وجود ندارد...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.” مشتری پرسید: “چرا؟” آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند...

ادامه مطلب

ماجرای تنبیه اشتباهی!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

یکی از امرای قاجار فرمان داد بامداد فردا، حلاجی بیاورند تا پنبه بزند، در همان حال شکایتی نزد او آوردند از نانوایی که کم فروشی کرده بود. دستور داد نانوای خطاکار را نیز بیاورند تا تنبیه شود. فردا گماشته آمد و گفت: کسی را که گفته بودید دم در است. امیر فرمان داد چوب و فلک آوردند و مرد را بستند و بسی...

ادامه مطلب

زیبائی

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستادوبه کفش های قرمز رنگ باحسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که دردست داشت خیره شد ویادحرف پدرش افتاد: اگرتاپایان ماه هرروز بتوانی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخرماه کفش های قرمز رابرایت می خرم . دخترک به کفش ها نگاه کرد وباخودگفت : یعنی من باید دعاکنم ...

ادامه مطلب

فقط همین!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

به گزارش جهان، سیاست‌نامه نوشت: روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ،دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از فرشته پرسید : شما چه کارمیکنید ؟ ف...

ادامه مطلب

شگرد پسرک در مقابل نادر شاه

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

+++ زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟پسرک گفت : قرآن  نادر کفت :- از کجای قرآن؟ پسرک گفت : انا فتحنا….      نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از ...

ادامه مطلب

دوست داری چکاره باشی!؟

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

+++ همگی به صف ایستاده بودند تا از آن ها سوال پرسیده شود؛ نوبت به او که رسید از او پرسیدند: «دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟» گفت: «می خواهم به دیگران یاد بدهم!» پس پذیرفته شد، چشمانش را بست و وقتی باز کرد دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت: حتماً اشتباهی رخ داده! من که این...

ادامه مطلب

نسخـه جدیـد وصیت لقـمان به پسـرش..!!!

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

پسـرم!  گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد و اگـر بی محلیشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی.. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار. پسـرم!  سخت تریـن کـار عالـم محکـوم کـردن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن. پسـرم!   با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دو...

ادامه مطلب

نقش زنان در پیشرفت شوهرانشان

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود : زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم. اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: “خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!” گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم...

ادامه مطلب

راز خوشبختی در زندگی مشترک

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمند. سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ ی...

ادامه مطلب

زندگی اشرافی - گدایی ویلان...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می...

ادامه مطلب