مطالب نوشته شده در موضوع «حکایت های ایرانی» (صفحه ۲)


حكايتي ازكريم خان زند

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

    مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فرياد می خواهد تا كريم خان را ملاقات كند...     سربازان مانع ورودش مي شوند !     خان زند ناله و فرياد مردی را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟     پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...     مرد به حضور خان زند مي رسد و ک...

ادامه مطلب

آورده اند كه وقتي مردي بود خيّاط در عفاف و صلاح...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

آورده اند كه وقتي مردي بود خيّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زني داشت عفيفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خيانتي از وي ظاهر نگشته بود. روزي زن در پيش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبيل ِ منّت ياد مي كرد كه: " تو قدر عفاف من چه داني و قيمت صلاح من چه شناسي، كه من در صلاح زبيدۀ وقت ...

ادامه مطلب

حاج حسن آقا ملک کالسکه ای با دو قاطر بسیار زیبا داشت...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

حاج حسن آقا ملک کالسکه ای با دو قاطر بسیار زیبا داشت. نصرت الدوله روزی از نامبرده درخواست کرد کالسکه را موقتاً به او بدهد. ملک ناچار کالسکه را با قاطرها برای نصرت الدوله فرستاد و برایش نوشت: کالسکه را با قاطرها تقدیم داشتم، تقاضا دارم در حق این دو قاطر پدری بف...

ادامه مطلب

روزي شخصي به ملانصرالدين گفت...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

  روزي   شخصي  به ملانصرالدين گفت: آيا مي داني در خانه همسايه شما جشن عروسي است؟ ملا گفت: نه نمي دانستم. به من چه؟                    شخص گفت: خب قرار است يك سيني شيريني براي تو بياورد. ملا گفت: خب به ...

ادامه مطلب

همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟ گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به كوهستان مي روم و علوفه مي چينم. همسرش گفت: بگو انشاء ا... ملا گفت: انشاءا... ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!! از قضا فردا در ميان راه به راهزنان رسيد و او را گرفتند و كتك زدند و هرچه...

ادامه مطلب

خري و اشتري دور از آبادي به آزادي مي‌زيستند...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

خري و اشتري دور از آبادي به آزادي مي‌زيستند. نيم شبي چراكنان به شارع عام نزديك شدند. اشتر گفت : ساعتي دم فرو بند تا از آدميان دور شويم. نبايد گرفتار شويم. خر گفت : اين نشايد كه درست همين ساعت نوبت آواز من است و در ترك عادت رنج جان و بيم هلاك تن. و بي‌محابا آواز برداشت. كاروانيان به دنبال بيامدند...

ادامه مطلب

مولانا قطب‌الدين علامه به عيادت ...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

  مولانا   قطب‌الدين   علامه  به عيادت بيماري كه همسايه او بود رفت و او را پرسش كرد و گفت : - حالت چطور است ؟ بيمار گفت : - تب ميكنم و گردنم درد مي‌كند. اما امروز تبم شكسته است. مولانا گفت :        - اميدوارم كه تا فردا آن نيز بشكند.

ادامه مطلب

پادشاهي عالمي رباني را گفت...

نوشته شده توسط:محبوبه شریفی | ۰ دیدگاه

پادشاهي عالمي رباني را گفت : " مرا پندي ده و موعظتي گوي كه به آن رضاي خلق و خالق هر دو حاصل كنم. " گفت : " در روز ، داد گدايان بده تا خلق از تو راضي باشند و در شب ، داد گدايي سرده تا خالق از تو راضي ب...

ادامه مطلب