انسان ازنظرکردن درذات خودش درک می کندکه من این بدن نیستم چون اکثراوقات ما غافلیم ازبدن واصلاتوجهی نداریم به بدن بیشتراوقات مادرسوداهای خودمان هستیم اگرشب است به خواب واگر روزاست به سودای عالم گرفتاریم پس چطوراست که خودمان را ادراک می کنیم؟
اگرما این بدن هستیم هرلحظه که خودمان را ادراک می کنیم بایدسروکله این بدن پیدابشود چون نمی شودکه گل را که حقیقتش چیزی نیست جز ساقه وگلبرگها وبرگها را تصورکنیدولی هیچ چیزی ازاجزایش نیایدجلوی نظرتان، شما گل را تصورکنیدمی بینیدکه به هرحال یا برگش می آید یا ساقه اش میآید یا گلبرگش،چون گل غیرازاین چیزی نیست
اگرشماهم غیرازاین بدن چیزی نیستید،چرااین همه که خودتان را ادراک می کنید ومی فهمید که خوشبخت هستید یا نه غمگین هستید یا نه دردداریدیا نه،چرااینها هیچ کدام متضمن ادراک هیچ جزئی از اجزای بدنتان نیست پس ازاین آیه که وفی انفسکم افلا تبصرون خیلی چیزها درک می کنید ازجمله اینکه ما این بدن نیست.
نوشتن دیدگاه