شبانگاهی , کفتاری , تمساحی را بر ساحل نیل دید . ایستادند و حال و احوال کردند .
کفتار پرسید : بزرگوار ! امروز را چگونه گذراندی؟
تمساج در پاسخ گفت : در بدترین حال و در این حال که زارگه گاه می گریم و کائنات می گویند این ها جز اشک تمساح نیست و این امر مرا بسیار عذاب می دهد .
در این هنگار کفتار گفت : تو از رنج و عذاب حرف می زنی اما دست کم , یک لحظه ها به من فکر کن ! من در زیبایی های جهان خیره می شوم , به شگفتی ها و معجزه های تازه به تازه ی آن , و سرشار از شادمانی نابی که درونم را پر می کند , می خندم همچون خنده ی خورشید در روز , اما اهالی جنگل می گویند : این چیزی نیست جز خنده ی کفتار...
* جبران خلیل جبران
نوشتن دیدگاه