درویشی به دیهی رسید. جمعی از کدخدایان را دید آنجا نشسته، گفت: "مرا چیزی بدهید وگرنه به خدا با این دیه همان کنم که با آن دیه دیگر کردم!"
ایشان بترسیدند و گفتند:"مبادا که ساحری باشد که از او خرابی به دیه ما رسد".
آنچه خواست بدادند. بعد از او پرسیدند که: "با آن دیه چه کردی؟" گفت: "آنجا سوالی کردم، چیزی ندادند، به اینجا آمدم. اگر شما نیز چیزی نمی دادید این دیه را نیز رها می کردم و به دیهی دیگر می رفتم.
رساله دلگشا / عبید زاکانی
نظرات کاربران:
سلام خانم شریفی عالی بود . دوست داشتم چند مطلبی که براتون فرستادم رو استفاده می کردید به هر حال خیلی خیلی خوب بود. التماس دعا
نوشتن دیدگاه