یک صورتی هست که مقصوداین صورت جسمانی واین هیئت ظاهری است امایک صورتی به معنای ارسطویی هست که ارسطووقتی می گوید صورت درمقابل ماده است اینکه مااصطلاحامی گوییم صورت ومی گوییم اهل صورت نباش ارسطوبه این می گویدماده ،آنوقت صورت نزدارسطوهمان جان است وجهت وحدت هرچیزی به صورتش است هرچیزی که ترکیب شده ازماده،آن ماده جهت کثرت آن است چون به سبب آن ماده هزارچیزوصدملیاردذره وبینهایت ذره است ،امابه سبب صورتش است که می گوییم یک قالی یا یک سمفونی،صورت عبارتست ازوحدت بخش عالم ماده پس کمال هرچیزی به صورت آن است وهمینطوراین کمالات تعالی می گیرند تابرسندبه صورت مطلق،هرقدرماده کمترمی شود معلوم میشود به کمال نزدیکترشده است وقتی نقاش نقشی می کشد بعلت غلبه عالم معنا وصورت دیگر کسی پول کاغذورنگ آن راکه همان ماده آن نقش است راحساب نمی کند وماده درصورت محومی شود،تاوقتی که ماده هنوزهست معلوم است که صورت هنوزصورت کاملی نیست، اگر یک تکه آهن را پیچی دهیدواین کارراتکرارکنید تاجایی که ازآهن لطافت یک طره زیبارابیافرید آنوقت آن قطعه رامی گذارنددرترازووبجای آن طلامی دهند؛ آن صورت مطلق راارسطو می گوید خدا،خداکسی است که ماده نیست چون جهت قابلیت هرچیزی را می گویندماده وجهت کمال آن را می گویندصورت ،چون اوکمال مطلق است هیچ ماده ای ندارد وهیولایی نداردوهیچ چیزی دراوبالقوه نیست وهمه چیزدراوبالفعل است، اگر انسان آن صورت مطلق را ببیندتمام مشکلات عالم برایش حل می شود،فرض کنیدیک مورچه ای روی یک قالی ای حرکت می کند هرلحظه برایش اشکال پیش می آیدکه چرااینجاسفیداست و جای دیگرسیاه است؟اگرقراربودسفیدباشدچرااین طرفش سیاه است اگرقراربودسرخ باشد چرا سفیداست؟اگرقراربودصاف باشدچرااینجاکج است اگراصل برکجی است چرابعضی جاها صاف است؟اگررنگ سفیدخوب است چرا اینجا سرخ است؟ولی وقتی آن یونیورسال فرم را ومجموعه این قالی را می بیند تمام اشکالاتش برطرف می شودووقتی آن جان رامی بیندمی فهمدکه هرکدام ازاینهادرجای خودشان درست هستند
نوشتن دیدگاه