ظالمی، هیزم فقیران را به قیمت بسیار ارزان می خرید و آن را به قیمت بسیار گران به ثروتمندان می فروخت. روزی پیرمرد دانایی او را نصیحت کرد و گفت: "به مردم ظلم مکن که نفرین انها تو را نابود خواهد کرد..."
ظالم از نصیحت پیرمرد دانا رنجید و توجهی نکرد و به ظلم خود ادامه داد. تا اینکه یک شب، آتش در انبار هیزمش افتاد و سایر داراییش نیز سوخت. اتفاقا هنگام آتش سوزی، همان پیرمرد دانا از آنجا می گذشت و ظالم را دید که به دوستان خود می گفت: "نمی دانم این آتش از کجا در خانه من افتاد؟" پیرمرد دانا گفت: "از دل فقیران و آه درویشان!"
منبع: گلستان سعدی
نوشتن دیدگاه